مدح و ولادت حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
خـبر آمد که گـل فـاطـمه آمد به جهـان صاحبِ عصر و زمان، دُرّگِران، شاهِ شهان گل نرگس، گل طاها، گل یاسین، گل یاس نهمین سبطِ حـسین آمده، سلـطان جهان جانِ عالم همه او، هستیِ خـاتم همه او قـبـلۀ قـلـب فـلـَک، قُـلـقـُـلهانـدازِ زمـان چه امامی، چه مقامی، چه قیامی در اوست همه اهدافِ امامان، رسد از او به میان پرچـمِ نَـصرُ مِـنَ الله، به دستِ عـلـوی یاعلی نیز به لبهاش، عیان در هر آن غـنچۀ لعـلِ لبـش، بُرده دل و جانِ پدر مادرش یکسره از شوق، شده اشکفِشان شورِ اوصافِ وجودش، نشود وصفپذیر که ز غیب آمده، آخـر پـسرِ هـاشـمـیان جانِ جانان، شهِ دوران، ثمرِ آل نبیست ماه رویی که ندیدست فلَک، در دوران زادۀ احــمـدِ مـحـمــودِ اَبَـا الـقــاســم را به مـحـمـد بـشـنـاسند، همه اهلِ جـنـان خُلق و خویش چو محمد، جَنَمَش همچو علی حسنی وصف و حسینی صفت است، این جانان اوست امّیدِ دلِ هر که، امیدش بخداست ز پسِ پرده طلوعی، به سَراپـردۀ جان سیزده نور، ز رخسارِ لطیفش پیداست وَه، شده ماهِ شبِ چارده از پـرده عیان انـبـیـا مـنـتـظـرِ او، هـمه با دستِ دعـا اولیا دیده به راهش، همه او را نگران طاقِ کسرا نشکست، از قدمِ این مولود کاخِ ظلم از قَدمَش، تا به قیامت لرزان پس از این روزِ حضور است، یقین صبحِ ظهور آری آنروز که پایان بشود، شامِ خزان انتـظـارِ هـمه، سـرآیـد و او آیـد و بـاز دورۀ عدلِ علی، جلـوه کـند بر همگـان چشمِ عالم شود آنروز، به رویش روشن چه قـیامی بکـنـد، مـنـجیِ دین و قـرآن آری آنروز که پایان فساد است و عِناد میرهد از همۀ رنج و محن، هر انسان چونکه از ظلم و ستمها، مُلِئَت اَرض شود قـائـم آل مـحــمـد بـکـنـد عــدل، عـیـان عدل و دادش، همهجا پُر شود از سَلطنتش مِهر و قَهرش، همهجا را بکند اَمن و اَمان ظالـمی هیچ، ز عـدلش نتوان بگـریزد سِتمی هیچ، نمانَد پس از آن عدلِ گِران با هجومی که کند، بر سرِ هر مستکبر سنگر و حِصن و حصارش، همه گردد ویران کید و مکرِ همۀ فـتنهگران، محـو شوند سرنگون هر علَم از آن، ثمرِ بتشکنان هر سپاهی که عدو ساخته، مقهور شود هر سلاحی، همه از کار بیافتد، یک آن دوستانـش بسویش، از همه سو میآیند یالِثارات چو گوید، به همه صفشکنان تکیه بر کعبه، اَنابنُ الحَـسَنِـینَـش برسد بر همه اهل جهان، یکـسره هنگامِ اذان پُر شود دور و بَرَش در سحرِ روز ظهور مسـجـدِ کـوفه و سـهـلـه ز سپـاهِ ایـران یوسفِ فاطـمه از بعدِ نمازی به شُکـوه میکند خطبۀ زهرائیِ خود را چو بیان همرهِ رهبر و آن سَروَر و یارانِ شهید راهیِ قدس شود قـافـله، گـردان گردان مطلعِ شعر، مجـدد کـنم ای هـمـسفـران تا شویم از رهِ عَهدَش، همگی همپیمان هر که با دوستیاَش عهد و وفایی دارد باید امروز کند یاریاَش، از دست و زبان همه یارانِ رهَـش، پـیـر اگر هم باشـند با نگاهی به جمالش، همه گردند جوان کاش میشد بشود، خونِ سرم، فرشِ رهَش کاش میشد به قدمهاش، بگَردم قـربان اهلِ بالا، به گُـلِ فـاطـمـه مـشـتاقتـرند او به نوزادیِ خود شد، سوی معراج روان اولین منتظرالمهدیست، نرجس خاتون که شد از دیدۀ او، نـورِ دلش زود نهان تا که بیتابیِ مادر، شد از این هجر زیاد بر سرِ دستِ ملائک، به حرم شد خندان آه از طـفـلِ ربــاب و گــلـوی پــارۀ او سِپَـهی خـندهکنان و حـرمی گـریهکـنان |